خیشاوند خدا...

در هوای سرد زمستان پسر شش ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباس هایش پاره پاره بود.

زن جوانی از آنجا می گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشم های او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش یک جفت کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.

آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت: «حالا به خانه برگرد.»

پسرک  سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: «خانم، شما خدا هستید؟»

زن جوان لبخندی زد و گفت: «نه پسرم، من فقط یکی از بندگان او هستم.»

پسرک گفت: «مطمئن بودم که با او نسبتی دارید.»

 نویسنده:اتنا

/ 1 نظر / 26 بازدید
maral

[ناراحت][عصبانی][قهر]salam,man sob gel laghad mikardam ke migoftam 1 ya 2 ta matlab bezarim???