دندان !

 

پیرمرد یک همبرگر، یکچیپس و یک نوشابه سفارش داد...

همبرگر را به آرامی ازتوی پلاستیک در آورد و بادقت خیلی زیاد به دوقسمت تقسیم کرد. یک نیمه اش را برایخودش برداشت و نیمه دیگر را جلوی زنش گذاشت...

بعد از آن پیرمرد بادقت خیلی زیاد چیپس ها رو دونه دونه شمرد و آن ها را به دوقسمت تقسیم کرد و نصفه ازآنها را جلوی زنش گذاشت و نصفه دیگر را جلوی خودش...

پیرمرد یک جرعه ازنوشابه ای که سفارش داده بود را خورد...

پیرزن هم همین کار روکرد و فقط یک جرعه از نوشابه را خورد و بعدش آن را دقیقا وسط میز قرار داد...

پیرمرد چند گاز کوچک بهنصفه همبرگر خودش زد...

بقیه افرادی که تویرستوان بودن فقط داشتن آن ها رو نگاه می کردند و به راحتی می شد پچ پچ هایشان رو درمورد پیرمرد و پیرزن شنید:"این زوج پیر و فقیر رو نگاه کن... طفلکی ها پول ندارنواسه خودشون دوتا همبرگر بخرن..."

پیرمرد شروع کرد بهخوردن چیپس ها...

در همین حال بود که یکمرد جوان که دلش به رحم اومده بود به میز آن ها اومد و خیلی مودبانه پیشنهاد داد کهیک همبرگر دیگر برایشان بخرد...

پیرمرد جواب داد: "نه...ممنون.. ما عادت داریم که همیشه همه چیز رو با هم شریک بشیم..."

بعد از ده دقیقه افرادیکه پشت میزهای کناری نشسته بودن متوجه شدن که پیرزن هنوزلب به غذا نزده... پیرزنفقط نشسته بود و غذا خوردن شوهرش رو تماشا می کرد و فقط هر از وقتی جایش را باشوهرش توی نوشابه خوردن عوض می کرد...

در همین حال بود کهدوباره مرد جوان به میز آنها امد و دوباره پیشنهاد داد که برایشان یک همبرگر دیگربخرد...

این بار پیرزن جوابداد: نه خیلی ممنون... ماعادت داریم که همه چیزهارو با هم شریک بشویم...".

چند دقیقه بعد، پیرمردهمبرگرش را کامل خورده بود و مشغول تمیز کردن دست و دهنش با دستمال بود که دوبارهمرد جوان به میز آنها آمد و به طرف پیرزن -که هنوزلب به غذا نزده بود- رفت و گفت: "می تونم بپرسم منتظر چی هستید؟"

پیرزن به صورت مرد جوانخیره شد و گفت:"دندان!"

نویسنده:اتنا

/ 0 نظر / 25 بازدید