چقدر سخته...............

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت را ازت دزدید

 وبجاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه

لبریز از کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری.

چقدر سخته دلت بخواد که سرت و باز به دیواری تکیه بدی که زیر آوار غرورش همه وجودت له شده .

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی.

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات و خیس کنه اما مجبور باشی

که بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری.

آتنا و مارال

/ 7 نظر / 14 بازدید
sana

webetoooon khili khoshgelee too karetooon movafagh bashin!!!!vaght nashod tamame up hatono bekhonam vali ta nesfe ha k khondam aliiiiiiiiiiiiiiiiiiii bud merc va khaste nabashid be atena jooooooooooooooooon va maral joooooooooon[چشمک][قلب]

علی017

مرسییییییییییییییییییییییییییییی مارال

دایی جواد

سلام به عزیزان دایی آتنا و مارال...خوبین انشالله ...[قلب] ممنون و تشکر فراوان به خاطره دعوت و شرمنده کردن دایی که همیشه بهش لطف دارین[خجالت] متن و نوشته زیبا یی بود دایی..افرین به هردو..امتحانات نوبت اول شروع شده ..و بچسبید به درسها تا 20 ها رو درو کنید....[هورا][پلک][ماچ][هورا][لبخند] مراقبه خودتون باشید.... [خداحافظ]

الی

سلام مرسی سرزدین.وبتون خیلی قشنگه[قلب]

دایی جواد

سلام دایی جان...خدا قوت و عرض ادب... گفتیم یه احوالی پرسیده باشیم[خجالت] پسرک باهوش نگاهش خبر از کشف تازه ای میداد... دوان ....دوان.... مادر را برای دیدن خدا به حیاط خانه برد.مادر فکر می کرد پسرک جانوری غریب دیده و در تصور خود او را خدا می خواند . اما پسرک با دستان کوچکش به شبنمی اشاره کرد که بر روی گلبرگ های سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاک و معصومانه کودکش اشک ریخت و او را در آغوش کشید… کودک پاکترین ذره را خدا می دانست... شاد باشید و سلامت.... [گل][لبخند][گل]

علی017

سلام مارال یادت باشه یادم بیاری برات اسفند دود کنم که یه وقت چشم نخوری از این همه معرفت[قهر][قهر][قهر][اوه][دلشکسته][دلشکسته]